از توهم پیروزی تا واقعیت شکست
چرا مذاکره زیر سایه آتش نیز نمیتواند واقعیت میدان را پنهان کند؟
بنیامین نتانیاهو پس از ناکامی در تحقق وعده «پیروزی کامل»، اکنون با بنبست راهبردی در لبنان روبهروست. حزبالله برخلاف برآوردهای اسرائیل توان خود را حفظ کرده، ارتش اسرائیل در پیشروی و خلع سلاح این گروه ناکام مانده و حتی از ضرورت اشغال کامل لبنان سخن گفته است. همزمان، فشار اقتصادی، فرسایش نظامی، افزایش فشارهای بینالمللی و تلاش تلآویو برای پیشبرد همزمان اشغال، مذاکره و مهار نفوذ ایران و فرانسه، بحران را عمیقتر کرده است.
فرارو– عابد ابوشهاده، نماینده شورای شهر جامعه فلسطینیان در یافا-تلآویو
به گزارش فرارو به نقل از میدل ایست ای، چند هفته گذشته برای بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، دورهای بسیار دشوار و پرفشار بوده است. درست در همان زمانی که آمریکا و ایران بر سر آتشبس به توافق رسیدند؛ روزنامه نیویورک تایمز گزارشی منتشر کرد که در آن، بنیامین نتانیاهو بهعنوان چهرهای ترسیم شده بود که آمریکاییها را به جنگی کشاند که خود آن را بهدروغ، کارزاری کوتاه و سریع معرفی کرده بود.
از توهم پیروزی کامل تا بنبست در جنوب لبنان
همزمان، قدرتهای اروپایی نیز بهتدریج در حال فاصله گرفتن از اسرائیل هستند؛ روندی که میتواند بر موقعیت سیاسی و دیپلماتیک تلآویو در ادامه این بحران سایه بیندازد. با این حال، مهمترین ناکامی اسرائیل همچنان در جبهه رویارویی با حزبالله رقم خورده است. حزبالله در روزهای نخست جنگ وارد میدان شد و برخلاف برآوردهای اسرائیل، نشان داد که توانسته بخش مهمی از توان و قابلیتهای خود را بازسازی کند. به همین دلیل، این گروه همچنان ظرفیت آن را دارد که ضربات سنگینی به شهرهای شمالی اسرائیل وارد کند و در عین حال، پیشرویهای ارتش اسرائیل در لبنان را با پیچیدگیهای بیشتری روبهرو سازد. در شرایطی که اوضاع برای تلآویو روزبهروز دشوارتر میشد، دونالد ترامپ، در ادامه آتشبسی را میان لبنان و اسرائیل تحمیل کرد.
اکنون، پس از آن که جامعه اسرائیل گفتمانی خشن و تهاجمی را پذیرفت؛ گفتمانی که بر قدرت نظامی، تبلیغات گسترده و وعدههای «پیروزی کامل» بنا شده بود واقعیت میدان، بسیار پیچیدهتر و سختتر از آن چیزی از کار درآمده است که بسیاری انتظارش را داشتند. برای درک بهتر ابعاد این شکاف میان تصور و واقعیت، کافی است به یک مقایسه تاریخی توجه شود: در جریان حمله سال ۱۹۸۲ به لبنان، ارتش اسرائیل تنها ظرف یک هفته خود را به بیروت رساند. اما امروز، همین ارتش برای رسیدن به رود لیتانی با دشواری جدی روبهروست و با وجود آتشبسی که در نوامبر ۲۰۲۴ امضا شد، تنها توانسته است تا حدود هشت کیلومتری مرز پیشروی کند.
اسرائیل در این مدت، حملات سنگین خود را به آنچه زیرساخت نظامی حزبالله مینامد ادامه داده است. زمانی هم که حزبالله وارد نبرد شد، بسیاری از مفسران اسرائیلی با لحنی پیروزمندانه گفتند این گروه در دامی افتاده که ارتش اسرائیل از پیش برایش پهن کرده و همین موضوع، به تلآویو مشروعیت لازم را داده است تا «کار را یکسره کند». اما این خوشبینی دیری نپایید. همان مفسران خیلی زود دریافتند که در واقع، این ارتش اسرائیل بوده که در دام افتاده است. با وجود آزادی عملی که در صحنه لبنان در اختیار داشت، هنوز نتوانسته تواناییهای نظامی حزبالله را از میان ببرد و به هدفی که وعده داده بود دست پیدا کند.
جنگ فرسایشی و فروپاشی رؤیای پیروزی سریع
بدتر از همه اینکه، طبق گزارشهای اطلاعاتی نظامی، برخلاف ادعاهای اولیه که حزبالله را نیرویی متکی بر سلولهای پراکنده چریکی معرفی میکرد، بهتدریج روشن شد که این گروه از مراکز فرماندهی و کنترل برخوردار است و حتی در جریان حملات، هماهنگی عملیاتی با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران نیز وجود داشته است. برای نتانیاهو، این تحول چیزی کمتر از یک شکست عمیق نیست. او پس از دو سال و نیم تکرار مداوم وعده «پیروزی کامل» و پس از موج سرخوشی اولیهای که پیرامون جنگ با ایران شکل گرفت؛ جنگی که قرار بود کارزاری کوتاه، سریع و سرنوشتساز باشد و در نهایت به تغییر نظام و قطع حمایت ایران از حماس و حزبالله بینجامد اکنون با واقعیتی کاملاً معکوس روبهرو شده است.
نمایان ترین اعتراف به این ناکامی را خود ارتش اسرائیل مطرح کرد؛ جایی که اعلام شد خلع سلاح حزبالله، بدون اشغال کامل لبنان ممکن نیست؛ عملیاتی که ممکن است سالها به طول بینجامد، آن هم در شرایطی که اسرائیل با کمبود جدی نیروهای ذخیره و فرسودگی فزاینده ناشی از جنگی طولانی رو به رو است. این واقعیت بار دیگر نشان میدهد که قدرت نظامی، بسیار پیچیدهتر از صرفاً بمباران از آسمان است و جهان نیز با آن شتابی که برخی تصور میکردند، به سوی نظمی بیقانون و صرفاً متکی بر زور حرکت نمیکند.
در داخل اسرائیل نیز هزینههای این وضعیت هر روز سنگینتر شده است. بودجه نظامی از زمان آغاز جنگ غزه، بیش از دو برابر شده و فشار عظیمی بر اقتصاد این کشور وارد کرده است. در دل همین وضعیت دشوار، نتانیاهو اکنون ناچار شده با مذاکره با دولت لبنان موافقت کند؛ در حالی که پیشتر، چنین گفتوگوهایی را رد میکرد. به نظر میرسد این توافق، به نوعی تغییر راهبردی در لبنان گره خورده باشد؛ تغییری که بر الگویی آشنا در تجربه فلسطین بهویژه در کرانه باختری اشغالی استوار است: بیش از سه دهه مذاکرهای که در آن، خودِ مذاکره به هدف تبدیل شد، در حالی که اسرائیل همزمان به تصرف زمین و تغییر واقعیتهای میدانی ادامه داد.
در درون دولت کنونی اسرائیل، اکنون دو روند مکمل و همزمان در حال شکلگیری است. از یک سو، یسرائیل کاتس، وزیر جنگ، با توسل به استدلالهای امنیتی، ایده اشغال لبنان تا رود لیتانی را پیش میبرد. از سوی دیگر، بتسلئیل اسموتریچ، وزیر دارایی، گامی فراتر میگذارد و آشکارا میگوید این منطقه باید به مرز شمالی اسرائیل تبدیل شود؛ موضعی که عملاً با دفاع صریح از شهرکسازی در جنوب لبنان همراه شده است.
تمام این تحولات در حالی رخ میدهد که صدها هزار نفر از خانههای خود آواره شدهاند و اسرائیل نیز همزمان تهدید میکند همان الگوی ویرانگری را که پیشتر در خانیونس به کار برد، در لبنان نیز تکرار خواهد کرد. بر اساس گزارشی که روزنامه هاآرتص با اتکا به کشته شدن سربازان اسرائیلی منتشر کرده، پایگاههای نظامی تازهتأسیسشده در لبنان شباهت زیادی به همان پایگاههایی دارند که پیشتر در غزه ساخته شده بودند؛ و همین مسئله این گمان را تقویت میکند که این مواضع، موقتی نیستند.
در همین حال، همزمان با افزایش فشارهای بینالمللی، نتانیاهو تلاش می کند یک مسیر دیپلماتیک نیز ایجاد کند تا جامعه جهانی را قانع سازد که گفتوگوهایی میان اسرائیل و لبنان در جریان است. اما حتی مذاکره زیر سایه آتش نیز نمیتواند واقعیت میدان را پنهان کند؛ چراکه این روند همچنان تصاویر ویرانی در لبنان را پیش چشم افکار عمومی اسرائیل قرار خواهد داد؛ کشوری که هنوز هم در حافظه جمعی اسرائیلیها، زخمی باز و التیامنیافته به شمار میرود.
لبنان؛ زخمی تاریخی در حافظه امنیتی اسرائیل
تقریباً هر اسرائیلی که در دهههای اخیر خدمت نظامی کرده، بهنوعی لبنان را بهعنوان یکی از تعیینکنندهترین جبهههای نبرد تجربه کرده است. پس از ۱۸ سال اشغال لبنان از ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ و سپس جنگ ۲۰۰۶، لبنان در ذهن اسرائیلیها به نماد یک ناکامی تاریخی تبدیل شد؛ و حزبالله نیز به مهمترین نیروی نظامیای تبدیل شد که اسرائیل در طول چهار دهه گذشته نتوانسته آن را شکست دهد. اکنون بنیامین نتانیاهو تلاش می کند با تبدیل لبنان به نوعی دولت تابع، واقعیتی تازه در منطقه بسازد.
هدف اسرائیل فقط این نیست که نفوذ ایران را خنثی کند و لبنان را از مسیر مذاکرات آمریکا و ایران جدا نگه دارد؛ بلکه همزمان در پی آن است که نفوذ فرانسه را نیز مهار کند؛ نفوذی که تلآویو آن را مانعی بر سر راه هژمونی منطقهای خود میبیند. در این میان، اسرائیل به شکلی فرصتطلبانه از شکافها و تنشهای فرقهای لبنان نیز بهرهبرداری میکند تا این پروژه را پیش ببرد.
یکی از برنامههای پربیننده اخیر، راویو دروکر، روزنامهنگار اسرائیلی، توضیح داد که اقدامات اسرائیل چگونه میتواند لبنان را به سمت جنگ داخلی سوق دهد؛ و در عین حال، بهطور ضمنی این معنا را القا کرد که چنین سناریویی، از منظر راهبردی، میتواند به سود اسرائیل تمام شود. در این میان، غرور نتانیاهو و همچنین ساختار امنیتی اسرائیل، خود به یکی از چالشهای بزرگ برای این رژیم تبدیل شدهاند. ذهنیتی که میتوان آن را نوعی تصور «اسپارتِ برتر» نامید؛ ذهنیتی که دیپلماسی را به حاشیه میراند و مدعی است هر مسئلهای را میتوان صرفاً با زور نظامی حل کرد و اکنون هزینهای سنگین بر اسرائیل تحمیل کرده است.
جنگ با ایران، میلیونها اسرائیلی را راهی پناهگاهها کرد، اقتصاد و نظام آموزشی را مختل ساخت و در نهایت، بهجای بهبود موقعیت اسرائیل، آن را در شرایطی دشوارتر قرار داد. اکنون توپ در زمین دولت لبنان قرار دارد و پرسش اصلی این است که این دولت تا چه اندازه مایل خواهد بود بهویژه در موضوع حساس خلع سلاح حزبالله با اسرائیل همکاری کند.
این هدف، در سطح نظری، میتواند از دو مسیر دنبال شود: یا از طریق ادغام حزبالله در نهادهای امنیتی دولت لبنان یا از مسیر همکاری مستقیم با اسرائیل. اما گزینه دوم، اگر به واقعیت نزدیک شود، میتواند لبنان را در معرض خطری بسیار جدی یعنی لغزیدن دوباره به چرخهای از درگیریهای فرقهای و شکافهای داخلی قرار دهد.