ترنج موبایل
کد خبر: ۹۶۳۴۴۸

ایرانی‌ها چگونه دونالد ترامپ را شگفت زده کردند و چگونه آمریکا نتوانست جنگ را طبق برنامه پیش ببرد؟

ایرانی‌ها چگونه دونالد ترامپ را شگفت زده کردند و چگونه آمریکا نتوانست جنگ را طبق برنامه پیش ببرد؟

پس از جنگ ۱۲روزه، درگیری ایران و آمریکا برخلاف برآورد واشنگتن به جنگی فرسایشی ۴۰روزه تبدیل شد. خطاهای راهبردی آمریکا شامل تعمیم نادرست تجربه قبلی، نادیده‌گرفتن تغییر راهبرد ایران، دست‌کم‌گرفتن توان نظامی و انسجام داخلی و بی‌توجهی به هماهنگی «محور مقاومت» بود. همزمان فشارهای داخلی، بحران انرژی و شکاف در ساختار تصمیم‌گیری نظامی، هزینه‌ها را افزایش داد. در نهایت، این مجموعه عوامل آمریکا را به پذیرش مذاکره واداشت و یک بن‌بست راهبردی را رقم زد.

تبلیغات
تبلیغات

فرارو- تحولات پس از جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل نه به سمت کاهش تنش، بلکه به سمت بازتعریف و گسترش دامنه درگیری در مقیاسی گسترده‌تر پیش رفت. در همین حال، مذاکرات پرتنش میان تهران و واشنگتن نیز ادامه یافت و به‌تدریج شکاف میان انتظارات دو طرف عمیق‌تر شد. در نهایت، این شکاف به تصمیم‌گیری در کاخ سفید انجامید که بر پایه یک ارزیابی خوش‌بینانه شکل گرفته بود: «ورود به یک درگیری محدود و وادار کردن ایران به عقب‌نشینی سریع.» با این حال، تحولات میدانی به سرعت این فرض را به چالش کشید. آنچه قرار بود یک عملیات کوتاه، مهارشده و قابل کنترل باشد، به جنگی فرسایشی ۴۰ روزه تبدیل شد؛ جنگی که نه‌تنها اهداف اولیه ایالات متحده را محقق نکرد، بلکه هزینه‌های قابل توجه نظامی، اقتصادی و سیاسی نیز بر جای گذاشت.

به گزارش فرارو به نقل از الجزیره، سؤال کلیدی این است: چه چیزی باعث این شکاف عمیق میان ارزیابی‌های اولیه و واقعیت شد؟ برای پاسخ به این پرسش، این مقاله بر محاسبات نادرست پیش از جنگ و متغیرهای تعیین‌کننده در طول درگیری تمرکز می‌کند.

۱- تعمیم نادرست تجربه جنگ ۱۲ روزه

واشنگتن بر این فرض حرکت کرد که الگوی رفتاری ایران در جنگ کوتاه با اسرائیل در این مرحله نیز تکرار خواهد شد؛ با این تفاوت که سطح درگیری مستقیم ایالات متحده به‌مراتب بالاتر و پرریسک‌تر بود. در مقابل، ایران نیز واکنش خود را متناسب با این سطح جدید از تقابل تنظیم کرد؛ موضوعی که مهم‌ترین نمود آن، استفاده از اهرم تنگه هرمز بود.

بر اساس گزارش‌های منتشرشده از نشست اتاق وضعیت آمریکا در ۱۲ فوریه، ژنرال کین، رئیس ستاد مشترک ارتش، نسبت به پیامدهای احتمالی بسته شدن تنگه هرمز هشدار داده بود. با این حال، دونالد ترامپ این ارزیابی نظامی را رد کرد و بر این فرض پافشاری داشت که ایران پیش از رسیدن به چنین نقطه‌ای ناچار به عقب‌نشینی خواهد شد. اما در عمل، روند تحولات خلاف این برآورد پیش رفت. تنگه هرمز به‌سرعت به یکی از عوامل تعیین‌کننده در اختلال محاسبات اقتصادی و نظامی طرف مقابل تبدیل شد.

۲- نادیده گرفتن تغییر راهبردی ایران

آمریکا همچنان فرض می‌کرد هدف اصلی ایران اسرائیل خواهد بود، اما این بار تهران بر پایگاه‌های آمریکا در سراسر منطقه متمرکز شد. امارات، بحرین، کویت، قطر، عربستان سعودی و اردن مستقیماً در فهرست اهداف ایران قرار گرفتند.

۳- محاسبه نادرست توانایی‌های نظامی و دفاعی ایران

پیشرفت‌های تدریجی ایران در حوزه فناوری موشکی، افزایش دقت عملیاتی و ارتقای سامانه‌های پدافند هوایی، به نظر می‌رسد در محاسبات راهبردی واشنگتن به‌طور کامل لحاظ نشده بود. در ارزیابی اولیه آمریکا، این تصور وجود داشت که پدافند هوایی ایران قادر به مقابله مؤثر با جنگنده‌های آمریکایی نخواهد بود و همچنین موشک‌های ایرانی توانایی از کار انداختن رادارهای پیشرفته پایگاه‌های نظامی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را ندارند. با این حال، تحولات میدانی تصویر متفاوتی را نشان داد. آنچه در عمل رخ داد، بیانگر جهشی محسوس در توانمندی‌های تهاجمی و تدافعی ایران بود؛ جهشی که نه‌تنها هزینه‌های قابل توجهی به نیروی هوایی آمریکا تحمیل کرد، بلکه مفهوم برتری هوایی این کشور را نیز با چالشی جدی مواجه ساخت.

۴- پیش‌بینی‌های اشتباه درباره وضعیت داخلی ایران

یکی از فرضیات کلیدی در محاسبات واشنگتن، احتمال بروز بی‌ثباتی داخلی یا حتی فروپاشی در ایران بود؛ برداشتی که تا حد زیادی تحت تأثیر گزارش‌های اطلاعاتی ماه دسامبر شکل گرفت و در نهایت، دونالد ترامپ را به این جمع‌بندی رساند که با ترکیبی از ترورهای هدفمند و تحریک نارضایتی‌های اجتماعی، می‌توان ساختار داخلی ایران را دچار تزلزل کرد. اما تحولات میدانی، مسیر متفاوتی را نشان داد. آنچه در عمل رخ داد، نه فروپاشی، بلکه شکل‌گیری نوعی انسجام اجتماعی و تقویت روحیه مقاومت در شرایط جنگی بود. ریشه این واکنش را می‌توان در آنچه برخی تحلیلگران «متغیر تمدنی» می‌نامند جست‌وجو کرد؛ یعنی نقش هویت تاریخی، حافظه جمعی و الگوهای رفتاری تثبیت‌شده در جامعه ایران که در بزنگاه‌های بحرانی، به شکلی مدرن و از طریق بسیج اجتماعی و حضور عمومی در عرصه، خود را بازتولید می‌کنند.

۵- دست کم گرفتن انسجام «محور مقاومت»

ایالات متحده بر این باور بود که گروه‌های همسو با ایران نقشی حاشیه‌ای و محدود در این درگیری ایفا خواهند کرد؛ اما در عمل، سطح هماهنگی عملیاتی میان این بازیگران به‌طور قابل توجهی پیچیدگی میدان نبرد را افزایش داد. در این چارچوب، آنچه از آن به‌عنوان «محور مقاومت» یاد می‌شود، در قالب یک جبهه نسبتاً منسجم در برابر آمریکا صف‌آرایی کرد و توانست با توزیع فشار در چندین جغرافیا، معادلات عملیاتی را برای واشنگتن دشوارتر سازد. . در مقابل، ناتو نتوانست پشتیبانی مؤثر و یکپارچه‌ای از ایالات متحده ارائه دهد؛ وضعیتی که شکاف‌های پنهان در ساختار اتحادهای سنتی آمریکا را در شرایط بحران‌های پرهزینه، به‌صورت عینی و آشکار نمایان کرد.

۶- افزایش فشارهای داخلی و بین‌المللی

ادامه جنگ به‌تدریج با موجی از مخالفت‌های داخلی در ایالات متحده روبه‌رو شد؛ از انتقادات رسانه‌ای چهره‌های نزدیک به دونالد ترامپ از جمله افرادی مانند تاکر کارلسون گرفته تا اعتراضات گسترده نهادهای حقوق بشری نسبت به تلفات غیرنظامیان. در این میان، فاجعه حمله به مدرسه میناب به نقطه عطفی تبدیل شد که به‌سرعت مشروعیت اخلاقی عملیات را در افکار عمومی جهانی و حتی در داخل آمریکا تضعیف کرد.

همزمان، گسترش دامنه جنگ در منطقه، شوک شدیدی به بازارهای انرژی وارد کرد. قیمت نفت از مرز ۱۲۰ دلار عبور کرد و گمانه‌زنی‌ها درباره احتمال رسیدن به سطح ۲۰۰ دلار، به‌طور جدی مطرح شد؛ سناریویی که فشار اقتصادی قابل توجهی بر خانوارهای آمریکایی وارد کرد و نگرانی‌ها درباره تبعات داخلی جنگ را افزایش داد. در عرصه بین‌المللی نیز، تحولات به زیان واشنگتن پیش رفت. وتوی قطعنامه پیشنهادی بحرین از سوی روسیه و چین، در کنار اتخاذ مواضع مستقل از سوی برخی متحدان غربی، هزینه‌های سیاسی این جنگ را برای ایالات متحده به‌طور محسوسی افزایش داد.

۷- نشانه‌هایی از گسست در ساختارهای تصمیم‌گیری نظامی آمریکا

اختلافات در سطوح فرماندهی به‌تدریج به مرحله‌ای بحرانی رسید. برکناری گسترده ژنرال‌های ارشد از جمله رئیس ستاد ارتش و شماری دیگر از فرماندهان کلیدی در میانه جنگ، شوکی عمیق به ساختار تصمیم‌گیری نظامی وارد کرد؛ رخدادی که بیش از یک جابه‌جایی اداری ساده، به یک «زمین‌لرزه» در پنتاگون شباهت داشت. این تحولات نشان‌دهنده نوعی بن‌بست در دکترین نظامی مدرن بود؛ بن‌بستی که مستقیماً بر تداوم و کارآمدی عملیات‌ها تأثیر منفی گذاشت و انسجام راهبردی را تضعیف کرد.

در مجموع، زنجیره‌ای از خطاهای محاسباتی از درک نادرست از رفتار و تحول راهبردی ایران گرفته تا نادیده گرفتن هم‌زمان فشارهای داخلی و بین‌المللی  ایالات متحده را در موقعیتی قرار داد که پس از ۴۰ روز درگیری، پذیرش شروط ایران برای آغاز مذاکرات، به‌عنوان واقع‌بینانه‌ترین گزینه مطرح شد. در پایان، این جنگ را می‌توان نمونه‌ای روشن از «بن‌بست راهبردی» دانست؛ وضعیتی که در آن فاصله میان برآوردهای اولیه خوش‌بینانه و واقعیت‌های پیچیده میدان نبرد، مسیر تحولات را به‌طور بنیادین تغییر می‌دهد. تجربه‌ای که به‌احتمال زیاد، برای سال‌ها در محافل راهبردی واشنگتن مورد واکاوی و بازنگری قرار خواهد گرفت.

تبلیغات
تبلیغات
ارسال نظرات
تبلیغات
تبلیغات
خط داغ
تبلیغات
تبلیغات متنی
تبلیغات